مرضيه محمدزاده

983

دانشنامهء شعر عاشورايى انقلاب حسينى در شعر شاعران عرب و عجم ( فارسي )

ز آنكه از حمل امانت آسمان * كرد ابا و كرده‌اى تو حمل آن چونكه دست افتاد از دوشت به تيغ * سينه بر تيرش سپر كن بيدريغ سينه‌ات چون شد ز ناوك چاك‌چاك * چشم را كن وقف بر تير هلاك چون به تيرش چشم را كردى نياز * كن به تيغش زود گردن را دراز چون جدا شد سر ز دوشت بىدرنگ * استخوان خويش را كن وقف سنگ هست يعنى تا كه آثارى ز تو * آيد اندر عشق او كارى ز تو چون نماندت هيچ آثارى به جا * گشته‌اى در وى « فناء فى الفنا » در حسين اين‌سان علمدار حسين * شد فنا تا يافت اسرار حسين كرد سر سودا به بازار حسين * در دو عالم گشت سردار حسين در ره حق داد دست حق‌پرست * دستها شد جمله او را زيردست چون يد اللّه دست عبّاس عليست * پس يقين دست خدا دست وليست « 1 » * * * چون على اكبر شهيد كربلا * نور چشم انبيا و اوليا ديد كآن سلطان اقليم وجود * خالق جان مالك غيب و شهود مانده همچون ذات خود فرد و وحيد * جمله اصحابش ز تيغ كين شهيد شاه را چون ديد تنها آن جناب * ترك هستى كرد و آمد نزد باب گفت كاى سلطان ملك جان و دين * واصلان را منزل حقّ اليقين برق عشقت سوخت يك جا خرمنم * سالك راه فنايت ، نك منم هركه در راه تو سر داد آن ولى است * ترك سر كردن كنون كار على است من عليّم در تو ليكن دانيم * فانيم گر لايق آن دانيم آمدم تا از تو گيرم رخصتى * خضر راه عشق اينك همّتى گفت شاهش كاى دُرّ درياى عشق * مظهر حسن ، آيت كبراى عشق رو كه هستم من به دل دمساز تو * تا به منزل همدم و همراز تو چون على اكبر به تأييد پدر * سوى ميدان فنا شد ره سپر چون سراج معرفت وهّاج شد * مصطفايى جانب معراج شد جبرئيل عقل تا ميدان عشق * در ركاب آن مه كنعان عشق چون به ميدان دست بر شمشير زد * تيغ لا بر فرق غير پير زد ذات باقى نيست يعنى جز حسين * عين نفىاند اين تمام و نفى عين جبرئيل عقل از رفتار ماند * خانه خالى ، غير رفت و يار ماند شمس ميدان تاب وحدت برفروخت * پرده‌هاى عقل و كثرت را بسوخت

--> ( 1 ) - زبدة الاسرار ؛ ص 122 - 125 .